امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 11 روز سن داره
نرگسنرگس، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

امیرحسین جیگر مامان

جیگر مامان+غذاهای جدیدم در ماه رمضان

عزیز دل مامان و بابا ......یکم اعصابم خورد شده آخه دوچرخه ی قشنگت دیروز توی حیات نبود یعنی آقا دزده برده نمیدونم چجوری اما الهی دستش بشکنه من که خییییییییلی ناراحت شدم  ،اما فدای سرت عزیزم. چند روز پیش  دوتایی رفتیم خرید واست لباس خریدم و کفش تابستونی مبارکت باشه عزیزم. فدات بشم که عینک زدی خدا نکنه که عینکی بشی...           یکسری از غذاهای جدید که واسه ی ماه رمضون درست کردم و مورد استقبال همسری قرار گرفت خواستم غذاهامون امسال یکم متفاوت تر باشه خاگینه رولتی مغزدار   کوکوی قارچ   سوپ هوی...
23 تير 1393

این روزهای ما.......ماه رمضان مبارک

سلام و صدسلام به پسر عزیزم قربونت برم که داری تند تند بزرگ میشی و قد میکشی نمیدونی وقتی با دستهای کوچولوت بغلم میکنیو بوسم میکنی چه حسی دارم احساسی که حاضر نیستم با تموم دنیا عوضش کنم . بعضی وقتها برنامه ریزی میکنم که دیگه سر کار برم یا کلاس برم یا واسه ی ارشد بخونم و کلی کارهای دیگه  اما دلم نمیاد شمارو مهد بذارم ناچارم یکم دیگه صبر کنم تا شما بزرگتر بشی فعلا دربست درخدمت شما هستم .شما هم هر روز انگار اخلاقت عوض میشه.بهونه گیریهات کمتر شده و بیشتر موقعی که خوابت میاد یا گرسنه باشی یکم غرمیزنی. کم کم تلاش میکنی کلمات جدید را بگی و من و بابا حسابی ذوق زده میشیم دیگه بهمون عمه نمیگی و مامان و بابا صدامون میکنی بالاخره به آر...
8 تير 1393

یک پست طولانی+مسافرت+از شیر گرفتن پسرم

  سلام با تاخیر زیاد ببخشید پسرم دو سه هفته ای میشه که وبلاگتو آپ نکردم آخه وقت نکردم عزیزم چهاردهم این ماه که چند روز تعطیلی در پیش داشتیم یکدفعه  تصمیم گرفتیم بریم اصفهان صبح زود بیدار شدیم و راه افتادیم و مامان جان اینارو حسابی ذوق زده کردیم خلاصه وقتی اونجا رفتیم شیر خودن شما شدیدتر شده بود همش به من چسبیده بودی خدا خیرش بده مامان جان رو پیشنهاد داد شما را از شیر بگیرم و منم قبول کردم و از چسب سیاه کمک گرقتم روز اول (93/03/17 )موقع خواب کلی گریه کردی اونقدر که خودت از حال رفتی و خوابیدی طی روز هم با خاله ها سرگرمت کردیم و مامان جان کلی خوراکی واست خریده بود که با اونها مشغول بودی چندباری اومدی و قیافتو کج و کوله میکردی یع...
31 خرداد 1393

پسرم....

سلام عشق مامان جیگر مامان نفس مامان عسل مامان و........................خوبی فندقم.شبها که بابا از سر کار میاد نمیذاری بابا بشینه سریع میری توپ میاری و هی  بابا را صدا میزنی که باهات بازی کنه بیچاره بابای خسته اگه بشینه دیگ واویلا اینقدر جیغ میزنی و صداش میکنی که نگو خب پسرم عاشق فوتباله دیگه .قربونت برم که آب بازی دوست داری..هر جا یکم آب ببینی میگی آب آب و دنبال سنگ میگردی که بندازی توی آب ....       خودت میخوای از سرسره بری بالا....       اینجا بهت میگم دوچرخه ت کجاست و شما دستهاتو اینجوری میکنی و مگی نیییییییییییس....     ...
4 خرداد 1393

مهمون عزیزمون.......

این هفته ای که گذشت برام یک هفته ی خییییییییییلی خوبی بود آخه مامان گلم از اصفهان اومد پیشمون و چند روزی مهمون ما بود .پسریه مامان هم که عاشق مهمونه. مامان جان واست لواشک آورده بود حالا مگه شما بیخیالش میشدی .....       این قابلمه ی کوچولو موچولو را نگاه کن یه ذره ست اونم مامان جان واست خریده که توش واست غذا گرم کنم من که اینقدر دوستش دارم خییییییییییلی کوچولوه     با مامان جان رفتیم گردش و موقع برگشت سر از فلافل فروشی در آوردیم خریدیم و اومدیم خونه اصلا فکر نمیکردم شما اینقدر با اشتها بخوری ....       شب جمعه هم تصمیم گرف...
4 خرداد 1393

روز مرد مبارک.....

روز مرد به همه ی مردها و باباها مبااااااااااااااارک بابای خوب خودم     پدر شوهر خوبم     همسر عزیزم     و مرد کوچولوی خونمون   ...
23 ارديبهشت 1393

پسریم و کارهاش.......

این روزها پسریه مامان کارهایی میکنه که مامان حسابی ذوق میکنه اینقدر به کارهایی که ما انجام میدیم دقت میکنه و سریع تکرار میکنه.مثلا چند روز پیش که میرفتیم بیرون دم در کفشهامو پاک کردم حالا هر وقت میریم بیرون.......   تا می ایستیم به نماز شما هم سریع میای سرتو میذاری روی مهر البته چند روزیه که پشت ما می ایستی تا وقتی خم میشیم سریع بپری پشت ما   بعد از نماز هم جانماز مامانو جمع میکنی میذاری سر جاش ...   البته با شنیدن آهنگ هم دستهاتو میبری بالا و اینقدر قشنگ بشکن میزنی که نگو دل آدم واست غش میره   با گرم شدن هوا هم پارک رفتن های ما بیشتر شده و شما حتما باید ...
22 ارديبهشت 1393

سالگرد عروسیمون+گردش آخر هفته

سالروز آغاز با هم بودنمان مبارک با تو بودن برایم بهترین لحظات زندگیست و من وجود پر مهر و سرشار ازعشق تو را در کاشانه ی قلبم میبینم هر روز با شوق دیدنت چشم میگشایم و وقتی تو را کنارم میبینم خدا را بارها و بارها شکر میکنم که چون تویی را به من هدیه داد     چهارشنبه93/02/10 سالگرد عروسیمون بود و من تصمیم گرفتم بابایی اکبراینا رو واسه ی شام دعوت کنم و یک مهمونی کوچولو بدیم واسه ی شام با برگهای درخت انگور توی باغچه ی خونمون دلمه درست کردم خیلی خوشمزه شد        واین هم ژله ی عشقولانه ی قلبی من تقدیم به همسری ......    ...
13 ارديبهشت 1393

از شیر گرفتن....................

چند وقت بود واسه ی از شیر گرفتن شما کلی برنامه ریزی میکردم چند روز طی روز کمتر بهت شیر میدادم و فقط موقع خواب میخوردی تا اینکه دیروز تصمیم گرفتم کلا دیگه بهت شیر ندم و از چسب زخم کمک گرفتم،عزیزم تا دیدی اینقدر بغض کردی و چشمات اشکی شد تا چند دقیقه هم هی سرتو به من چسبونده بودی و بغض کرده بودی،نمیدونم انگار دو دل شده بودم آخه الان یکم واست زوده از مامانهای دیگه که سوال میکردم میگفتن الان زوده بذار توی شهریور خلاصه یه عده دیگه هم میگفتن دیگه بسشه.و همه چیز به خوبی تا شب گذشت البته تا شب دیگه انرژیم کلا تموم شد صبح تا10/30خواب بودی بعدش سریع صبحانه شما را دادم و رفتیم خونه ی عمو علی بعدش پارک بعد ناهار خوردیم و دوباره رفتی با بچه ها بازی کنی و...
8 ارديبهشت 1393

آغاز یک سال و نیمگی.....

یک سال و نیمه گیت مبارک عزیز دلم     پسر نازم ،انگار دیروز بود که تولد یک سالگیتو جشن گرفتیم و الان 6 ماه گذشت با کلی تغییرات در شما. عزیز دل مامان چهارشنبه هفته پیش با بابامیثم شما را بردیم تا واکسن بزنی صبح زود بیدارت کردیم و شما بی خبر از همه جا با کلی شوق و ذوق کفشهاتو آوردی که پات کنی و بری دد.بله بعد از زدن واکسن که خدا رو شکر گریه شما کوتاه بود سه تایی رفتیم پارک و بعدش رفتیم خونه ی بابایی .تا ساعت 2 و بعد از خواب نیمروزیت حالت خوب بود اما بعدش تا شب و موقع خواب بیقراری و پا درد شما شرع شد به حدی که اصلا نمیتونستی راه بری همش توی بغل من بودی.همون شب هم باباجان اینا به همراه خاله ها ما را حسابی خوشحال ...
6 ارديبهشت 1393